
... مهمان ها شروع مي كنند به سوال كردن ومن هم تا آنجايي كه مي توانم در خصوص سفرم به آنها توضيح مي دهم. گويي كه فراموش كرده اند اينجا مراسم عروسي است.
آخر شب پس از پايان مراسم، به خانه مي رويم براي استراحت.
***
صبح زود حركت مي كنم. براي رفتن به روستاي بعدي مسير ميانبري را كه آقاي صفري معرفي كرده است را انتخاب مي كنم. مسير كاملا خاكي است با شيبي ملايم به سمت پايين. دوست عزيزم امير يكتا تماس مي گيرد و پس از سلام و احوالپرسي از بر هم خوردن برنامه ي دوچرخه سواري اش براي جنوب و تمايلش براي همركابي با من درادامه ي مسير مي گويد.
هر چند كه در سفر دوچرخه ايم، معمولا به سفر تنها عادت دارم، اما به دليل نزديكي به انتهاي سفر و همچنين دوستي عميق بين من و امير و تجربه چندين سفر مشترك، قرار مي گذاريم كه فردا همديگر را ملاقات كنيم و با هم همسفر شويم.
حوالي ظهر به روستاي «قزل بلاغ» مي رسم و با آقاي «غلامي» دهيار روستا آشنا مي شوم.
روستاي قزل بلاغ
اين روستا از توابع زنجان و داراي 205 خانوار و 960 نفر جمعيت است. رودخانه «تركمانچاي» از كنار آن مي گذرد، البته دقيقا مشخص نيست دليل نامگذاري اين رودخانه به اين نام چيست. محصولات آن گندم، جو، انگور، زردآلو، سيب، آلو و آلوچه است.
اين روستا از معدود روستاهايي است كه با بحران كم آبي روبرو نيست و قنات هاي آن پرآب هستند. شايد يكي از دلايل آن، فقدان چاه زيرزميني در آن است. خوشبختانه به دليل آباد بودن اين روستا و مهيا بودن شرايط زندگي، مهاجرت در آن سير معكوس دارد.
«شيرين بيان» يكي از داروهايي است كه در گذشته براي درمان زخم عميق استفاده مي شده است. به اين صورت كه با جوشاندن شيرين بيان، شيره ي آن را مي كشيدند و بر روي زخم مي زدند تا زخم به هم پيوند بخورد.
ضمنا مردمان این روستا در کار «مجسمه سازی» نیز هستند و در آمد خوبی را از این راه کسب می کنند. این یک مزیت است که اقتصاد روستا صرفا به کشاورزی متکی نیست.
بعد از ظهر همچنان حركتم را ادامه مي دهم و در نهايت به روستاي «قمشلو» مي رسم
روستاي قمشلو
روستايي كوچك و كم جمعيت با بافت كاملا سنتي و دست نخورده. در مجموع 30 خانوار و150 نفرجمعيت دارد.
در ابتداي ورودم به اين روستا با جوانان قبراق و سرحال اين روستا روبرو مي شوم كه در برابر تنها مغازه ي روستا تجمع كرده اند. شروع مي كنند به شوخي كردن، هر چند كه خسته ام، اما بدم نمي آيد با آنها گپ و گفتي داشته باشم، پس با هم مي گوييم و مي خنديم، الحق كه خستگي از تنم بيرون مي رود. بالاخره دوچرخه ام را در خانه ي يكي از اعضاي شورا مي گذارم و به اتفاق چند نفر از آنها به گشت و گذار در روستا مي پردازيم.

لك لك ها بر روي تير برق در حين گشت و گذار، دو لك لك را مي بينم كه بر روي تير برق در وسط روستا، آشيانه ي بزرگي را درست كرده اند.
آنطور كه فهميدم اين لك لك ها از گذشته اي بسيار دور، بر روي اين تير برق ها زندگي مي كنند. به طوري كه از چندين سال قبل كه رودخانه پر آب و داراي ماهي بوده دراينجا بوده اند. حتي بعد از خشك شدن رودخانه، باز هم نسل به نسل در همينجا زندگي مي كنند و پيوندي بين اهالي روستا و اين لك لك ها ايجاد شده است. حتي به گفته اهالي، زماني كساني آمده بودند كه اين پرندگان را شكار كنند كه با ممانعت جدي مردم روستا مواجه شده اند.
شب هنگام است كه به يك مراسم عروسي مي رويم كه در آنجا مردم در جلوي خانه مشغول رقص و پايكوبي هستند و با دوستان جيدم به تماشا مي ايستيم. هنوز ساعتي از ايستادنمان نگذاشته كه ميزبان به نزدم مي آيد و از من دعوت مي كند به اتاق ميهمانان براي صرف شام بروم. توضيح مي دهم كه من اينجا ميهمان نيستم و او مي گويد: «نيازي نيست كه دعوت شده باشي، شما غريبه هستي و در نتيجه ميهمان» پس با هم مي رويم. اتاق ميهمانان شلوغ است. در همانجا با چند نفر آشنا مي شوم و هم صحبت.

وقت شام فرا مي رسد و آبگوشتي مي دهند با نام ايران شورباسي (Eiran shorbasi)كه معمولا در عروسي ها سرو مي شود. طرز تهيه آن به اين صورت است كه ابتدا كشك را مي سابند و بعد از آن دوغ درست مي كنند. پياز را با آرد و روغن حيواني(حتما بايد حيواني باشد) تفت مي دهند و به دوغ كشك اضافه مي كنند. آبگوشت را جداگانه تهيه و با تركيبات كشك مخلوط مي كنند كه آبگوشتي مي شود بسيار خوشمزه!
در قسمتي از ميهماني، آينه اي به دست ميهمانان داده مي شود و آنها پس از ديدن چهره شان، آنرا به نشانه خوش يمني دست به دست هم مي چرخانند.
***
صبح زود حركت را در پيش مي گيرم. آسمان كاملا ابري است و نشانه هايي از بارندگي وجود دارد. پس از طي مسافتي ابرها سفره ي دل خود را باز مي كنند و شروع مي كنند به بارش! با امير يكتا قرار گذاشته ام كه همديگر را درروستاي «خورخوره» ملاقات كنيم. بارندگي به قدري شديد است كه شلوارم كه ضدآب هم نيست، كاملا خيس آب مي شود. سرماي هوا هم از طرف ديگر آزارم مي دهد.
بالاخره حوالي ظهر، به روستاي خورخوره مي رسم. بارندگي قطع شده است اما باد شديدي مي وزد. پس از اندكي استراحت امير از راه مي رسد.
پس از مشورت با هم، تصميم مي گيريم تا به خانه ي دهيار روستا برويم تا هم از شدت وزش باد كاسته شود و هم اندكي استراحت كنيم و به سمت بيجار حركت كنيم.
پس از مختصر صحبتي كه با دهيار روستا انجام مي دهيم و استراحتي كه مي كنيم، شروع مي كنيم به حركت. در ابتدا حركتمان خوب است. اما كم كم با زياد شدن شيب جاده و وزش شديد باد از روبرو، حركتمان بسيار كند مي شود، خيلي كندتر از آنچه كه در تصور آيد. بارش لحظه اي به لحظه اي باران هم ديگر ناي پيش رفتن را ازما گرفته است.
به پنج كيلومتري بيجار مي رسم كه در سمت چپ جاده ، تابلوي روستايي را مي بينيم.سعي مان بر اين است كه لااقل براي شب ماني خودمان را به آنجا برسانيم، چرا كه پيش از اين جلو رفتن نه در توانمان است و نه به صلاح است. در قسمتي از جاده چون مسيرمان كاملا برعكس مي شود. شب جاده رو به پايين مي شود و وزش باد از پشت است و ما بدون اينكه ركاب بزنيم به راحتي حركت مي كنيم. بالاخره به انتهاي جاده ي آسفالته مي رسيم كه به يك كارخانه منتهي مي شود! پس اين روستا چه شد؟مي فهميم كه مسير را اشتباه آمده ايم
هر چه درب آنجا را مي زنيم كسي در را باز نمي كند، تنها سگ ها هستند كه با واق واق شان به استقبالمان مي آيند. ناچاريم كه باز گرديم. وزش باد به قدري شديد است كه مجبور مي شويم پياده حركت كنيم، مسافت نسبتا طولاني ايي را با پاي پياده حركت مي كنيم. سكوت وحشتناكي بين مان حاكم شده، دقيقا نمي دانيم مي خواهيم چه بكنيم؟ ...



مجسمه هایی که در روستای قزل بلاغ ساخته می شدند و فروش خوبی هم داشتند

طویله های این روستا


هواکش های خانه های روستایی

جوانان شاداب قمشلو

نردبانی به آسمان

پیرمرد و لبخند صمیمی اش

پنجره ای با تمام مهربانی اش


تنها مغازه روستای قمشلو

دیوار و آینه

امیر از راه می رسد

برچسبها: سفر با دوچرخه, روستاگردی, زنجان

به پاسگاه مي رسيم. مستقيما به نزد مسئول آنجا مي رويم؛ شخص فهميده و عاقلي است. از چند و چون كارم مي پرسد ومن برايش توضيح مي دهم. همانطور كه در مورد سفر و هدفم مي گويم ساكت به سخنانم گوش مي دهد و هر از چند گاه از روي كنجكاوي سوالاتي هم مي پرسد، تقريبا مي توانم بگويم هاج و واج مانده است گويي فراموش كرده كه من به عنوان متهم در آنجا حضور دارم. دستور مي دهد با شيريني و چاي از من پذيرايي كنند و راهنمايي هم مي كند كه در ادامه براي بازديد از از چه مکانهایي بازديد كنم، اما افسوس كه ديگر خيلي دير شده است!
از آنها خداحافظی می کنم و مسيرم را ادامه مي دهم تا به روستاي نظام آباد مي رسم و در آنجا ميهمان رئيس شورا مي شوم ولي چون ديگر خيلي دير شده است، عملا امكان تهيه گزارش برايم فراهم نمي شود.
صبح روز بعد حركتم را ادامه مي دهم. هوا امروز سردتر است و از جاده هايي عبور مي كنم كه برف چند روز قبل در كنار جاده مانده است، اما سرماي هواي آنچنان آزارم نمي دهد.
پس از گذر از كنار چندين روستا به روستاي «ملابداغ» مي رسم كه آخرين روستا در مسيرم و در مرز همدان به زنجان است. در اولين برخورد با آقاي خدابنده لو دهيار اين روستا آشنا مي شوم كه چهره ی بشاش و خندانی دارد و مرا مستقيما به خانه شان مي برد.
روستاي ملابداغ
از روستاهاي شهرستان «رزن» استان همدان است كه در سال 76 به دليلي دوري ار شهر زنجان و كمبود امكانات ارتباطي مخصوصا در ايام زمستان به درخواست مردم از اين استان جدا شده و به تابعيت استان همدان در آمده است.
در مورد وجه تسميه اين روستا گفته مي شود «بداغ» در تركي اصيل به معناي چشمه ي آرام و ساكت است و چون مرد دانشمندي در كنار آن مطالعه مي كرده به «ملابداغ»معروف شده است. البته صحت و سقم آن را نمي توان به طور كامل تاييد كرد.
اين روستا به دليل زلزله اي كه در سال 81 داشته و به دليل ويراني هاي آن، به سبك امروزي ساخته شده است و طرح هادي در آن نسبت به روستاهاي ديگر بهتر انجام شده است لازم به ذكر است طرح هادي طرحي است كه در چند سال اخير درروستاها با هدف نوسازي خانه ها و جاده كشي در داخل روستاها انجام مي شود.
محصولات اين روستا گندم، جو، سيب زميني است و در چند سال اخير كشت هندوانه و خيار نيز در اين روستا رونق پيدا كرده است. البته كشاورزي اين روستا در حال تغيير از روش سنتي به روش مدرن است و استفاده از آبياري قطره اي و باراني نيز مورد توجه مردم قرار گرفته است.
اين روستا به دليل اينكه در ارتفاع نسبتا بلندي نسبت به روستاهاي ديگر قرار گرفته است، داراي آب و هوايي نسبتا سرد است.
پس از گشتي كه با آقاي خدابنده در داخل روستا و اطراف آن مي زنيم به خانه باز مي گرديم. برادر و پدر او هم مي آيند و تا پاسي از شب با آنها هم صحبت مي شوم.
صبح روز بعد از آقاي خدا بنده خداحافظي مي كنم و مسير را ادامه مي دهم. پس از طي حدود سي كيلومتر، روستايي در كنار جاده توجه ام را به خود جلب مي كند؛ روستاي باستاني شِرور يا شهرشور.
روستاي شرور
در ورودي روستا، پلاكاردي زده شده است و از طرف دهيار به ميهمانان خير مقدم گفته شده است. از
يكي از اهالي محل سراغ دهيار را مي گيرم و او مرا به خانه ي دهيار مي رساند كه در حاشيه و در قسمت بالاي روستا است که چشم اندازی بسیار زیبا به سمت دشتی وسیع دارد.
آقاي يوسف صفري، دهيار روستا بدون اينكه به سخنانم گوش كند، فقط مي گويد داخل خانه شوم تا خستگي در كنم. بساط آجيل و شيريني پهن است. در لابلاي صحبتش مي گويد كه بعد از ظهر عروسي است و بدون اينكه از من بپرسد مي گويد بعد از صرف ناهار با هم عروسي مي رويم! و من هم بدون اينكه مقاومتي كنم قبول مي كنم
اين روستا جزء استان زنجان و شهرستان خدابنده است. ظاهرا كه قبلا اين روستا شهر بوده است و نام آن شهرشور بوده اما در گذر زمان به دليل خشكسالي ومسائلي ديگر ازحالت شهر خارج شده ونامش به «شرور» تغيير نام يافته است.
روستايي است كه بافت قديمي خود را حفظ كرده است و داراي خيابان عريض و طويل و خانه هاي كاهگلي با متراژ بالاست. و رودخانه «بيوك چاي» از كنار آن مي گذرد. داراي چهار امامزاده به نام هاي امامزداده يحيي،امامزاده محمد، امامزاده فاطمه و پيرمقصود است كه به همان سبك قديمي است اين روستا داراي 260 خانوار و 1200 نفر جمعيت است.
قبل از اينكه به عروسي برويم با موتور به جاهاي ديدني روستا مي رويم و من كار عكسبرداري ام را انجام مي دهم سپس به نزد پيرمرد هشتاد ساله اي مي رويم كه قبلا نجار روستابوده است و از او در مورد پيشنيه ي روستا و آداب و رسوم آنجا مي پرسم و او با حوصله پاسخ مي دهد.
سپس به مراسم عروسي مي رويم و من قبل از اينكه به آنجا برويم از رسم و رسوماتش مي پرسم و آقاي صفري توضيحات لازم را مي دهد.
مراسم عروسي روستا
روز اول عروسي در خانه عروس برگزار مي شود. در روز دوم چند نفري به عنوان ساقدوش در خانه ي داماد جمع مي شوند و سپس به سمت حمام روستا مي روند. در آنجا تقريبا همه اهالي روستا جمع مي شوند و به رقص پايكوبي مي پردازند و به سمت خانه عروس مي روند.
فرداي آن روز مراسم در خانه داماد است و از هر خانه يك نفر دعوت مي شود و پس از صرف ناهار، به خانه عروس مي روند و در آنجا شادي مي كنند وعروس را سوار ماشين مي كنند و در اطراف روستا مي چرخانند و به خانه داماد مي آورند.
در اين زمان، داماد به تنهايي به پشت بام مي رود و از آنجا چند عدد انار به همراه نقل به سمت ميهمانان مي اندازد. پس از اين كار داخل شيره ي انگور، روغن حيواني مي ريزند و به داماد مي دهند تا بخورد. بعد از آن فاميل هاي عروس مي آيند وبه او مي گويند كه عروس تو را جريمه كرده است. داماد هم هديه اي را به عنوان جريمه به عروس مي دهد. بعد فاميل هاي داماد مي آيند و هركسي به وسع خود به عروس كمك مي كند و در آخرين لحظه يكي از بزرگان، عروس و داماد را به خانه ي داماد هدايت مي كند و در آنجاست كه همه با هم مي خوانند.
گلين گلين خوش گلدين.... بيزيم اله توش گلدين
و با این شعر به عروس خیرمقدم می گویند.
همه ي اين مراسمات را لحظه به لحظه مي بينم. ديدن رقص و پايكوبي مردم با صداي اركسترديدني است و ديدني تر زماني مي شود كه آشیق ها مي آيند و برطبل و دهل مي نوازند و مي خوانند.
بعد از ظهر به خانه مي آييم و پس از استراحت در وقت شب دو باره به عروسي مي رويم. شام آبگوشت با نان محلی است. پس از صرف شام، میهمانان نزدیک عروس و داماد هر یک به رسم هدیه، پولی را به پدر عروس و داماد می دهند و در آخر از من و آقای صفری درخواست می کنند که مسئول جمع آوری پول ها باشیم. من هم با کمال میل قبول می کنم. حدود 5 میلیون تومان جمع آوری می شود.

پس از جمع آوری پول ها، میهمانان با یکدیگر شروع می کنند به صحبت کردن و خندیدن. و من هم با یکی از روستاییان مشغول صحبت می شوم.
در این میان یکی از روستاییان با صدای بلند از من می پرسد از کجا آمده ام؟ و من توضیح می دهم که از کجا و با چه هدفی آمده ام. می پرسد که با چه وسیله ای؟ می گویم با دوچرخه! تا این را می گویم به ناگهان سکوت کل مجلس را می گیرد همه ی سرها رو به من بازمی گردد و چشم ها خیره به من می شود. آنها با تعجب به من نگاه می کنند...

بقیه تصاویر در ادامه مطلب
برچسبها: سفر با دوچرخه, روستاگردی, همدان, زنجان
ادامه مطلب
